زندگی کن.....
من به سيبي خشنودم
و به بوييدن يك بوته ي بابونه
من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب ميدان ريواس كجا مي رويد ،
سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي ميميرد ،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه ي خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.
زندگي رسم خوشاينديست
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق.
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جاذبه ي دستي است كه مي چيند ،..........
زندگي ((مجذور)) آينه است
زندگي كل به ((توان)) ابديت
زندگي ((ضرب)) زمين در ضربان دل ما ،
زندگي ((هندسه)) ي ساده و يكسان نفس هاست................
و نپر سيم چرا قلب حقيقت آبي است.........
پشت سر خاطره ي موج ، به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد..............
لب دريا برويم، تور در آب بياندازيم
و بگيريم ـراوت را از آب.
ريگي از روي زمين بر داريم
وزن بودن را احساسا كنيم
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام كاهي در تب ماه مي آيد پايين
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.
و نترسيم از مرگ.....
مرگ در آب و هاي خوش انديشه نشيمن دارد......
مرگ گاهي ريحان مي چيند..........
ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه ي يك بانك
چه در زير درخت......
پشت دانايي اردو بزنيم.........
صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد ، متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.......
آسماه را بنشانيم ميان دو هجاي ((هستي))
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم............
كار ما شايد اينست
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.



